برگ دوم
عزیزم...
یک سال و 4 ماه از وقتی که از خونه خدا برگشتم میگذره ... تصمیم داشتم وقتی از این سفر برگشتم یه
کاری کنیم که تو زودتر بیای .
اونجا کنار کعبه بارها بارها از خدا خواستم که هر چه زودتر بیای پیشمون ولی تا الان که خدا
نخواسته...باز میگم خدایا شکرت ...همه دنیا بخواد و تو بگی نه ، نخواد و تو بگی آره تمومه.
خدایا منتظرم پس کی بهم میگی آره ؟؟؟؟ 
عزیزکم ...
زودتر اجازتو از خدا بگیر و بیا پیشمون که خیلی وقته منتظریم .
دیگه طوری شده که هر کی منو
میبینه سراغتو ازم میگیره ... منم به کسی نمیگم که هر کاری میکنیم نمیشه ... میدونی ،دلم نمیخواد
کسی بدونه ...ولی تا کی میتونم پنهون کنم ... 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


برگ دوم
